- با هووت اومدی؟

- آره...١٧ سالشه!!با شوهرم بیرون مشغول گفتگو هستن! (‌لحنش خیلی تلخ بود)

- خودت چند سالته؟

-٢٣.  شوهرم ۴٠ سالشه.... ٢-٣ ماهه که رفته زن گرفته. ١۴ سالم بود که ازدواج کردم. ١۵ سالگی دخترم به دنیا اومد... فقط به خاطر دخترم موندم. نمی خوام زیر دست نامادری باشه. رفته همه جا پر کرده که من مریضم و پدرم من رو غالب کرده بهش. من ٢ ساله که سرطانم خوب شده. اون موقع که ٢ تا بچه آوردم مریض نبودم.... یک بار نشد موقع شیمی درمانی با من بیاد. با زور و التماس من رو میاره دکتر...همیشه هم میره بیرون میشینه. همیشه بهانه خستگی و سردرد میاره....الان هم که هوو رو می مفرسته ببینه چرا دیر کردم... دعا می کنم که این دفعه دکتر بگه دیگه نیازی است بیای

من از این زندگی خیری ندیدم....الان وقت ازدواج من بود. کاش حداقل شوهر خوبی داشتم.

فقط سپردم به اون دنیا و خدایی که بالای سرمه. فقط دعا می کنم که یه وقت پیش خدا گله نکنم که : چرا این مریضی رو به من دادی...میخوام از این امتحان سربلند بیرون بیام...

 "....و هر روز :
او

 متولد می شود ،
 

عاشق می شود ،
 

مادر می شود ،
 

پیر می شود و بعد می میرد.

و قرنهاست که او :

عشق می کارد و کینه درو می کند.

چرا که :

در چین و شیارهای صورت مردش به جای گذشت زمان ،

جوانی برباد رفته اش را می بیند.

و در قدمهای لرزان مردش ،

گامهای شتاب زده جوانی برای رفتن.

و دردهای منقطع قلب مرد ،

سینه ای را به یاد او می آورد که تهی از دل بوده.

و پیری مرد ،

رفتن و فقط رفتن را در دل او زنده می کند.


و اینها همه

کینه است که کاشته می شود در قلب مالامال از درد او...

......"