بهش گفتم: ثریا امروز داره میره همدان...

-    :  جداْ ؟؟ همه دارن یکی یکی می رن.

لباش لرزید.اشک تو چشاش جمع شده بود...نگاش کردم...لبخندی زد و نگاش رو دزدید. دستم رو دورش حلقه کردم....بغضم گرفته بود. دوتاییمون یاد اون شعر معین افتادیم:

همه رفتن کسی دور و برم نیست  چنین بی کس شدم در باورم نیست

همه رفتن کسی با ما نموندش   کسی خط دل ما رو نخوندش

همه رفتن ولی این دل ما رو        همون که فکر نمی کردین سوزوندش

سحر این روزا دلش خیلی گرفته است...

این قانون زندگیه که همه می رن. چون رفتن رو بارها دیدم و تجربه کردم ، برام منزجر کننده شده. اونایی که مهمانی گرفتن، حتما بر می گردن!! اگه برنگشتن برشون می گردونیم!