در مرز شب و روز زمانی ست
آنگونه که در مرز روز و شب نیز.
زمانی که من شعر می گویم
و تو ،
شعر می خوانی
زمانی که به دیدار صبح
اشتیاق هست
ولی شتابی نیست.
میان شب و روز زمانی ست ؛
-زمانی برای آسایش
بی آنکه از فرسایشش گریزی باشد-
زمانی برای زیستن ،
و شاید،
گریستن .

I feel I'm the one who has no goal...who has lost her goals...aims...who has lost herself.What is worse than ""self-losing"?I just live .So what?!...I 'm so hollow...so hollow

زمامی برای گریستن.

خدایا اگه زندگی خودش یه نشونه است پس چشمای من رو باز کن که بنگرم! نه فقط بنگرم...درست ببینم!خودم را...نشانه ی بودنم را------->خدای درونم را

«ان الله یحول بین المرء و قلبه»...این خدا کجاست که اینقدر نزدیکه و نمیشه دیدش.I am so hollow...نکنه تو رفتی و این جای خالی از نبودن تو..؟؟! please!

 .Maybe writing help me to escape myself....escape this situation.But it's not the way