مامانش: بدودیگه!... ببخشید خانم! اتوبوس کوی تیر اندازی میره؟ بدو بیا.

عجله داشتند.چادر مامانش روگرفته بود که یه وقتی جا نمونه. ( اون موقع باباش ماشین نداشت. وسیله ی نقلیه ی عمومی هم دردسری بود ها!)

چیزی که یادش میاد، یه سالن تاریک و خلوته. دور تا دورش هم اتاق.چند تا دکتر بالای سرش بودن، مامانش هم بود و هی از تو کیفش اسباب بازی در می آورد. دکترا کلافه شده بودن...

یادش میاد چند وقت بعد تو اتوبوس، بین راه تهران –زاهدان توبغل باباش از دندون درد گریه می کرد!همون دندونی که نذاشته بود پرش کنن گندش دراومده بود . مجبور شد کلا بره بکشه! بیچاره دندونه!

دختر 5 ساله ی 14 سال پیش نمی دونست که یه روزی گذارش به همون جایی میفته  که کلی خاطرات ازش داره(دانشکده ی دندانپزشکی!)خاطرات بچه ی سرتقی که اصلا به فکر دندوناش نبود!  حالا حقشه که این همه دندون پر کرده داشته باشه.

به دانشکده که نگاه میکنم،حس می کنم شبیه اون موقع ها نیست. اون موقع بزرگتر بود. شایدم چون ابعاد من کوچیک تر بود همه چی رو بزرگتر می دیدم. اما نوع سنگ دیوارها و زمین مثل همون موقع هاست. (در عین سر به زیری ، سر به هوا هم بودم! ) چه قدر زود بزرگ شدیم.

پ.ن ۱: دقت کنید که الان ساعت ۱:۳۰ نصف شبه. دو روزه که شبا دیر خوابم می بره.چی کار کنم؟!

پ.ن۲: اگه با باز کردن نظرات مشکل دارید: بذارید صفحه کاملا لود بشه و کلمه (done) رو در بار ببینید! بعد رو قسمت نطرات کلیک کنید. اگه باز هم مشکل داشتید خبرم کنید. خیلی وجدان درد دارم از این قضیه. (باز نشدن صفحه ی کامنت ها)‌ نمی دونم چه کارش کنم!