چشم!‌اعتراف می کنم. قبلا پزشکی تبریز من رو به بازی دعوت کرده بود اما نه از اعتراف اسمی برد و نه از یلدا بازی! منم ۵ تا خصوصیت نوشتم ولی الان می خوام اعتراف کنم. زهرا ازم خواسته دیگه نمی تونم روش رو زمین بندازم! :

۱-  بر عکس الان، قبلنا  خیلی شکمو بودم. البته نه در مورد غذا !! در مورد شیرینیجات.  روزی که مادربزرگم از کربلا می یومد حدودا ۲۵-۳۰ عدد شیرینی خوردم . یادم میاد وقتی می رفتیم مهمونی خدا خدا می کردم که چند دور ظرف شیرینی رو بچرخونن

۲- از آمپول می ترسیدم..هنوز آزمایش خونی که برای کلاس اول ابتدایی باید انجام میدادیم رو انجام ندادم. هیچ وقتم به مامان و بابا یاد آوری نکردم. تمام طول سال نگران بودم که یه وقت خودشون یادشون بیاد.

۳-  کلاس دوم ابتدایی بودم . از طرف مدرسه دندونپزشک اومده بود. مشکل دندون هر کسی روی یه فرمی یادداشت می کرد و تحویل بچه ها می داد و بچه ها موظف بودن که به والدینشون تحویل بدن. والدین هم می بایست به دکتر مراجعه می کردند و بعد از حل مشکل، فرم مورد نظر رو تحویل مربی بهداشت مدرسه می دادند! و این بند وبساط هر چند ماه به راه بود. یادمه که فرمی که به من تحویل دادند کلی مشکل روش نوشته شده بود!! ترمیم... ارتودنسی...و غیره! منم از ترس، فرم رو فرستادم زیرکمد!!به کسی هم چیزی نگفتم! کمد هم چسبیده به زمین بود و هیچ راهی برای درآرودنش وجود نداشت مگر اینکه از جا بلندش می کردیم که اونم در حوصله ی کسی نبود....خلاصه اون فرم ۱۰ سالی اون زیر جا خوش کرد تا اینکه ۲ سال پیش واسه تغییر دکور خونه کمد رو کلا از اون جا برداشتیم...

۴-  اعتراف می کنم وقتی مامان و بابا می رن مسافرت دلم تنگ نمیشه!

۵- اعتراف می کنم که پای تلفن همیشه به تته پته میفتم و همیشه کم میارم و نصف حرف ها رو هم نمی شنوم. جدیدنا لکنت زبون هم پیدا کردم

پ.ن۱: اعتراف می کنم که دلم واسه بچه ها تنگ شده!‌اعتراف می کنم که دلم برای روز امتحان پر می کشه تا بر و بچز رو ببینم!گور بابای امتحااااااااااااااااان

پ.ن۲: منتظر اعترافات بعدی باشید!