۱- دیشب تا صبح کابوس دندون تراشیدن می دیدم!! انگار تو خواب و بیداری بودم! هر چی می تراشیدم می شکست...باید به استاد تحویل می دادم اما همه لب پر شده بودن...

الان دیگه راحت شدم! 4تا دندون رو تراشیدم و آماده ام برای فردا.حالا بماند همه ی اصول رعایت نکرده! ...

۲- نزدیک عیده و فکر سفر و دیدن فک و فامیل 6ماه ندیده! دختر عموووووووووووووووو دختر عمهههههههههه !!!مسخره بازییییییی.... ای جووووووووووووونم! اما...نه... اکثرا پی نومزدنگشون هستن...من تهنا می مونم. اشکال نداره حالا! کوچیکا که هستن. اونا رو میاریم رو خط.

۳- توفکر بستن چمدونم! خداااااا من چه قدر لباس زمستونی دارم! حالا کدوم شال و کدوم مانتو کدوم بلوز... چی رو با چی ست کنم! کاش جا داشتیم کل کمد رو بر می داشتم!

این دفعه که برم بابل مادربزرگ گرامی بازم بنده رو اغفال می کنن که بیا بریم کاموا بخریم یه طرح جدید بهت یاد بدم!! منم که از رو نمی رم که...!!! همینه که کمدم تا سقف پر لباس کاموایی شده ...

حالا از همه ی این افه ...ها  که بگذریم، هیچی پیژامه و دمپایی لا انگشتی نمیشه .(ترجیحا دمپاییش از این نیکتا ها که پلاستیکی ان باشه ) چه قدر من با این دو قلم حال می کنم. البته نه شلوار کردی ها!! از اون پیژامه ورزشی ها! لذا سعیم بر اینه که شلوار هام به پیژامه و کفش هام حدالامکان به دمپایی نزدیک باشه. ( به شرطی که چادر نپوشم) ... خوب دیگه کسی هوس نمی کنه با من بیاد بیرون. اینم یه شیوه ی مزاحم پرونیه دیگه! ( آره جون خودم!!)

۴- سرزمین من...خسته خسته از جفایی سرزمین من...بی سرود و بی صدایی سرزمین من ...دردمند بی دوایی سرزمین من... (‌اون آهنگ افغانییه است ها!)