با حقیرترین بهانه ها از حقیرترین چیزها محروممان کردند، به جرم« زن بودن ». نشستیم و تماشا کردیم و بر مظلومیتمان گریستیم. با حقیرترین بهانه ها از بارزترین حقوقمان محروممان کردند، نشستیم و تماشا کردیم و بر مظلومیتمان گریستیم. به جرم مهربان بودن، مُهر نادیدن عدالت بر چشمانمان کوفتند. ناتوانی نگاه داشتن نگاهشان را به حضور ما نسبت دادند، روشنی وجودمان را در بقچه ی شب پیچیدند و عقاید کوچکشان را در پس بزرگی اسلامی که جز این است پنهان کردند...دیگر تاب دیدنم نیست.

ولی...

رو برنگردان! زمان بی تفاوتی و سازش گذشته است.

 زنان کوچک شهر من

به بچه هایشان شیر می دهند

از بام خانه شان بزرگراه های پرپیچ سیاه را نگاه می کنند

وآانتن های ماهواره ای در و همسایه شان را می شمرند

زنان کوچک شهر من

برنج دم می کنند و ترشی سیر می اندازند

چای دوغزال می ریزند

و به ساعت ۸ صبح سلام می گویند.

زنان کوچک شهر من

آنقدر کوچکند که باید رد پایشان را با ذره بین های آزمایشگاهی

به روی خاک تشخیص داد،

زنان کوچک شهر من

متعلق به مردان بزرگ کشورند

مردان بزرگ کشوری

که شب ها همه در آینه ی قدی خانه هایشان

شبیه غیرتِ .... می شوند

و روزها در توالت های عمومی پارک ها

نئشه می کنند و می میرند

مردان بزرگ کشورم

آنقدر بزرگند که کتاب های آسمانیشان در هیچ محرابی جای نمی گیرد

و قوانین انسان دوستانه شان

بر هیچ لوحه ای حک نمی گردد

مردان بزرگ کشورم

خوب می دانند که با زنده به گور نکردن معشوقه هایشان

مدافعین تک تاز حقوق بشر شوند.

با این همه من اعتراف می کنم:

افسوس، زنان کوچک شهر من

 مردان بزرگ کشورم را

زاییده اند.

(شعر از: ل ی ل ا . ف ر ج ا م ی)