۱- آخرین بازمانده از رمان هایی که عید خریدم تمام شد! حالا من کتاب از کجا بیارم آخه؟؟! دوره دوره ی ادعای فرهنگه! پپپپپپپپپیف. آدمای شکم پرست ظاهر بین! قدم به قدم لوازم آرایشی و پیتزایی. باور می کنید اینجا دوتا دونه کتاب فروشی هست یکی فقط کتاب های دانشگاهی میاره، یکی هم کتاب های روانشناسی و کتاب برای بچه ها ؟؟

یادم نمیره اون کتابفروشی که اول شد لوازم آرایشی، الانم شده رنگ فروشی! همیشه با حسرت از کنارش رد میشم.

شکم سیر و چهره ی زیبا! دریغ از ذهن زیبا.

۲- اوج گرما بود. طبق معمول ما رو نشونده بودن تو گرم ترین کلاس دانشکده. (عده وقتی کم باشه،‌ همینه دیگه!) کلاس میکروب بود و به کوب داشتیم نت برمیداشتیم مبادا یه نکته جا بمونیم. داشتم خفه می شدم. یه لحظه سرم رو آوردم بالا! نگاه کردم به بچه ها. با خودم گفتم خدایا! عظمتت رو شکر. آخه این چه رنگ احمقانه ایه که مد شده بین همه--> مشکی! یاد سریال های خارجی افتادم که دنبال تابوت راه میرن و همه رنگ مشکی تنشونه.

عهد کردم که هیچ وقت مانتوی مشکی تنم نکنم.

۳- به نظر شما علم بهتره یا ثروت؟؟!