معلوم بود چه تیپ آدمیه. ازاون بعضی از ....ی های شست و شوی مغزی شده که فکر می کنن لباس تمیز و مرتب پوشیدن مال بچه سوسول هاست. یه لیست دستش بود. کنار قفسه ی کتابم بود! عنوان کتاب ها رو ورق می زد و چند صفحه ای ازشون می خوند ... می گفت دارم دنبال کتاب « پل» می گردم. به خودم لرزیدم . یادم اومد که همچین کتابی رو دارم. پیداش کرد! « پل» اثر «جرج.جی. کرول» کتابی بود  یه جورایی ضد بعضی ها! کتاب رو از وسط بازش کرد و چند ورق از وسطش گرفت و تمام کتاب رو از جلدش جدا کرد. انداختش تو پلاستیک و بلند شد که بره.به طعنه  بهش گفتم می تونم جلد کتاب رو به عنوان نمادی از فرهنگ به جا مونده نگه دارم؟؟... اونقدر حرصم گرفته بود که خدا می دونه. خون جلوی چشمم رو گرفته بود. تا دم در همراهیش کردم منتظر بودم کمی از در خونه دور بشه! در رو باز کردم و داد زدم :‌برای همتون آرزوی مرگ می کنم به بدترین شکل! سریع در و بستم. از این جماعت دیوانه هیچ چی بعید نیست (آخیش! یه کم دق دلیم خالی شد)

پ.ن۱:‌دم دم های صبح این خواب رو دیدم

پ.ن۲:‌ همچین کتابی با همچین نویسنده ای وجود داره؟؟ نمی دونم والا